تبليغاتX
عاشقانه هاي اوا




















عاشقانه هاي اوا

زندگی همانند مرد یخ فروشی است که از او پرسیدن فروختی گفت نه تمام شد

 

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 16:32 توسط اوا| |


سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود
پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..دلش واسش یه ذره شده بود..

تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

من دیرم شده زودی باید برم خونه...

همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...

پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...

حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...

خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....

دخترک هراسان و دل نگران بود...

در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..

هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...

بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...

لبخندی زد و به روی خود نیاورد...

چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........

کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد

و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود
نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:1 توسط اوا| |

  عمريست كه از حضور او جا مانديم
در غربت سرد خويش تنها مانديم
او منتظر است تا كه ما برگرديم
ماييم كه در غيبت كبري مانديم

 

امیدوارم نماز روزهاتون قبول باشه منو حقیر رو هم فراموش نکنید

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:52 توسط اوا| |

سلام خوبین خوشحالم که دوباره تیمم برد ولی حیف که محسن بازی نکرد می ببینی باید ۳ ماه صبر کنی ببینی بعد میزارن روی نیمکت واقعا که ولی همین که تو تیمی به نام برسبولیس کلی صبور هیچی نمی گه الهی فداش شم ولی امسال اقای گل نمشه ولی خدا کنه تو دربی گل بزنه فعلا که ۳تا بازی داشتیم تو یکیش نبوده
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:2 توسط اوا| |

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 17:26 توسط اوا| |

بچه ها سلام امروز مي خوام نوشته ي كه مي نويسم فرق داشته بايشه با اب هاي ديگم چندتا سوال جواب بديد خوشحال مي شم چرا تو جامعه ما تهاجم فرهنگي هست اصلا غرب زدگي چيه اصلا شما هم غرب را مقصر مي دونيد تو فساد جامعه توي از بين رفتن جونها توي بي كاري نا امني؟ غارتگري فرهنگ چيه ؟چقدر واسه عوض كردن جامعه خودت قدم برداشتي ؟دوست داري توي همچين جامعه اي زندگي كني اصلا از زندگي فعليت راضي هستي هدفت چيه ؟

نظر من اينه ما اولا ياد گرفتيم كار خرابي كرديم دنبال كسي باشيم كه بتونيم اونو مقصر جلوه بديم به نظر من غرب زدگي نداريم اولا تو غرب كي مانتو كوتاه مي بوشه كي مثل ما ارايش مي كنه كي لباس هاي مجلسي رو با بيرون قاطي مي كنه اصلا تو خارج كي وقتي مي ره بيرون هفت قلم ارايش مي كنه اين نمونش كه هميه اينا ميوفته گردن غرب بدبخت يا مي گن ماهواره بد ما خودمون بد كرديم يعني اين خصلت ايراني همه چيو بد جلوه مي ده اينترنت خوبه اطلاعات مفيد داره مي تونيد از طريقش كار كني بول دراري حالا خدايي اصلا تلاش كردي نه تا مي يام اولين كار صفحه ياهو باز شه بد شروع به خالي بندي مي كنيم كي چت بد كرد خودمون خودمون بي اعتمادي رو تو جامعه تو اولويت قرار داديم خودمون باعث فساد شديم جونا درس مي خونن كار نيست  مي گيم بي كاران اينا همه مشكل جامعه هست ايراني واسه اصلاح چي كردي

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:23 توسط اوا| |

اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند.
جرج آلن

ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.
برتراند راسل

بشر به خوشبختي خيلي زود عادت مي کند و چون خيلي زود عادت مي کند
خيلي زود هم فراموش مي کند که خوشبخت است .
آندره مصورا

اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي كه پارس مي‌كند سنگ پرتاب كني، هرگز به مقصد نمي‌رسي.
لارنس استرن

اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي كه پارس مي‌كند سنگ پرتاب كني، هرگز به مقصد نمي‌رسي.
لارنس استرن

انسان عادی مثل شهری است _ صد دروازه _ كه تقدیر ازهردری كه بخواهد بر او وارد می شود . اما انسان حكیم همانند كاخی ست_ با یك در _ كه تقدیر قبل از ورود به آن در می زند .
مترلینگ

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ایمان دارند(آنتوان چخوف

حضرت علی (ع) : برترین توانگری ، به دل راه ندادن آرزوهاست

در خوشبختی دوستانمان ما رو می شناسند ولی در بدبختی ما دوستانمان رو می شناسیم) جان چرلتون کالینز

شکسپیر میگه : فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری و بدست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی

ناپلئون میگه : حرفیو بزن که بتونی بنویسیش ، چیزیو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزیو امضا کن که بتونی پاش وایسی..

سریع ترین راه دریافت عشق بخشیدن آن به دیگران است. (آلبرت انیشتین)

. افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

كورش بزرگ فرمود: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك سپارند تا اجزاي بدنم خاك ايران را تشكيل دهد. (حال تو اي آريايي اين را براي همه بفرست تا اين ايرانيان عرب زده ازهويت پدرشان باخبرشوند) با سپاس يك آريايي

کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است آرامگهت غرقه به زير آب است اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است (ايراني براي 10 ايراني بفرست

زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست!" دوریس دی

ويليام شکسپير: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال توست و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:6 توسط اوا| |

شايد ديگه وقتشه باورم بشه عشق مال كتاباس واسه ادم هاي روياها اينجا فقط در به دري دلتنگي سهمت سهم شب هاي عاشقي چشماي خيس و شبنم ولي نه شايد بشه يه كاري كرد يا كه فراموشش كني يا يكي ديگه رو مهمون دلت كني اي اشنا خسته شدم تا كي بايد تنها باشم منتظر جواب باشم جواب نگاهام سوالام حرفام نه ديگه بسه سهم من من ديگه عاشق نمي شم اگه بشم عاشق يكه مي شم اونم منو بخواد بسه ديگه تموم شده عمر منم 4ساليه حروم شده كافيه ديگه چي از اين عشق تو خالي نصيبم شد

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 12:30 توسط اوا| |

سلام خوبین فردا تولدم درست با روز محمد بروین بهش تبریک می گم ایشا الا خودم ۱۰۰ سال عمر کنم محسن ۱۰۰۰ سال
نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:5 توسط اوا| |

باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ... من ... با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم

نازنينم ! غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته من

باور كن كه باورت كردم

 

 

 

 

این منم همان غریب مانده در کویر

یا منم همیشه از گریزنا گزیر

آن تویی زلال وپاک وساده ونجیب

آن تویی لطیف و خوب وگرم ودلپذیر

تو پرنده ای رها میان آسمان

من میان این قفس پرنده ای اسیر

این منم همیشه یک سوال بی جواب

آن تویی همیشه یک نگاه سربزیر

با من ای دو دست مهربان ،قهرچیست؟

حامل پیام درستی است این سفیر

یکشب ای نگاه سبزعشق،باز هم

دستهای پینه بسته ی مرابگیر

باخودت بیامرابه خانه ات ببر

روبه روشنای یک شکوه چشمگیر

روبه وسعتی پرازصفاوسادگی

روبه انتهای روشن  همین مسیر

 

 

سرچشمه محبت

ای عشق واقعی

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت

از محبت بی نیاز است

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت

در وجودم جاری می شود

بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست،دلنشین است

چه داشته ای که مرا اینگونه طلسم کرده ای

من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم

پس بدان دوستت دارم

گرچه پایان راه را نمی دانم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:53 توسط اوا| |


Design By : Night Skin